خاطراتی از حاج آقا قرائتی

4
872
۵
(۳)

خاطراتی از حاج آقا قرائتی

در این مطلب، ۹ خاطره جالب از حاج آقا قرائتی را خدمت شما عزیزان تقدیم میکنیم.

۱- عجب آقای خوبی!

قبل از انقلاب در سفرى که به کرمان داشتم، وارد دبیرستانى شدم. بچه ‏ها در حال بازى بودند و رئیس دبیرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطیل و بچه‏ ها را براى سخنرانى من جمع کرد.
من هم گفتم: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. اسلام طرفدار ورزش است والسلام. این بود سخنرانى من، بروید سراغ ورزش.
رئیس دبیرستان گفت: آقاى قرائتى! شما مرا خراب کردى!. گفتم: تو مى ‏خواستى مرا خراب کنى و بچه ‏ها را از بازى شیرین جدا کنى و پاى سخن من بیاورى.
آنان تا قیامت نگاهشان به هر آخوندى مى ‏افتاد مى‏ گفتند: اینها ضد ورزش هستند و با این حرکت از آخوند یک قیافۀ ضد ورزش درست می‏کردى.
بچه ‏ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى!. پرسیدند شب ‏ها کجا سخنرانى دارید. من هم آدرس مسجدى را که در آن برنامه داشتم به بچه ‏ها دادم. شب دیدم مسجد پر از جوان شد.

۲- خودم گیر دارم!

تازه وارد تلویزیون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران مى ‏آمدم و برمی‏گشتم. روزى بعد از ضبط برنامه با اتوبوس به سمت قم در حرکت بودم. نزدیک بهشت ‏زهرا که رسیدیم، خواستم بگویم: براى شادى ارواح شهدا صلوات؛ دیدم در شأن من نیست و من حجت الاسلام و …
به خودم گفتم: بى ‏انصاف! تو خودت و تلویزیونت از شهدا است، تکبّر نکن. بلند شدم و باز نشستم. مسافران گفتند: آقا چته؟ صندلیت میخ داره؟. گفتم: نه. خودم گیر دارم!
بالاخره از بهشت زهرا گذشته بودیم که بلند شدم و گفتم: صلوات ختم کنید. آنجا بود که فهمیدم علم و شخصیّت، سبب تکبّر من شده است.

۳- ‏ارزش تبلیغ چند دقیقه ‏اى نوجوان اسیر!

در خانه به تماشاى تلویزیون نشسته بودم که فیلم اسیران ایرانى را نشان مى ‏داد. خبرنگار بى ‏حجابِ سازمان ملل مى ‏خواست با نوجوان کم سن و سال ایرانى مصاحبه کند. نوجوان شوشترى به او گفت:
اى زن! به تو از فاطمه اینگونه خطاب است             ارزنده ‏ترین زینت زن، حفظ حجاب است‏
و به او گفت: تا حجابت را درست نکنى، من با تو مصاحبه نمى‏ کنم.
آن شب خیلى گریه کردم. با خود گفتم: آیا تبلیغ چند ساله من در تلویزیون با ارزش ‏تر بوده یا تبلیغ چند دقیقه ‏اى این نوجوان اسیر؟.

۴- فرق گذاشتن بین بیست تومانى و هزار تومانى

کنار ضریح حضرت على بن موسى ‏الرضا علیه السلام مشغول دعا بودم. حالى پیدا کرده بودم که کسى آمد و سلام کرد و گفت: آقاى قرائتى! این پول را بده به یک فقیر.
گفتم: آقاجان خودت بده. گفت: دلم مى ‏خواهد تو بدهى. گفتم: حال دعا را از ما نگیر، حالا فقیر از کجا پیدا کنم. خودت بده. او در حالى که اسکناس آبى رنگى را لوله کرده بود و به من مى ‏داد دوباره گفت: تو بده. آخر عصبانى شدم و گفتم: آقاجان! ولم کن. بیست تومن به دست گرفتى و مزاحم شدى. گفت: حاج آقا! هزار تومانى است، دلم مى ‏خواهد شما به فقیرى بدهى.
وقتى گفت: هزار تومانى است، شل شدم و گفتم: خوب، اینجا مؤسسه خیریه ‏اى هست، ممکن است به او بدهم. گفت: اختیار با شما. وقتى پول را داد و رفت، من فکر کردم و به خودم گفتم: اگر براى خدا کار مى‏کنى، چرا بین بیست تومانى و هزار تومانى‏ فرق گذاشتى؟! خیلى ناراحت شدم که عبادت من خالص نیست و قاطى دارد.

۵- استدلال با یک وهّابی

به دنبال فرصتى بودم که ضریح پیامبر صلى الله علیه و آله را ببوسم که یکى از وهابى ‏ها متوجّه شد وگفت: این آهن است و فایده‏اى ندارد!.
گفتم: ضریح پیامبر، آهن است ولى آهنى که در جوار پیامبر صلى الله علیه و آله باشد، اثر خاصى دارد. مگر شما قرآن را قبول ندارید؟. قرآن مى‏ گوید: پیراهن یوسف چشمان یعقوب را شفا داد. پیراهن یوسف نیز مانند پیراهن دیگران بود، امّا چون در جوار یوسف بود این اثر را گذارد و شفا داد.

۶- جواب عملی، وهّابی را قانع کرد

در خیابان ‏هاى مدینه قدم مى ‏زدم که رفتار یک ایرانى نظرم را به خود جلب کرد. او با یکى از کاسب‏ هاى مدینه بر سر جنگ ایران و عراق جرّ و بحثش شده بود. مرد کاسب مى‏ گفت: حالا که صدام پیشنهاد صلح داده، چرا شما صلح را نمى ‏پذیرید؟. قرآن مى ‏گوید: «والصلح خیر»!. زائر ایرانى نمى ‏توانست او را قانع کند. دیگر زائران ایرانى که نگاهشان به من افتاد، گفتند: آقاى قرائتى! بیا جواب این آقا را بده.
من به یکى از ایرانى ‏ها گفتم: یکى از طاقه ‏هاى پارچه را از مغازه ‏اش بردار و فرار کن. او همین کار را کرد. صاحب مغازه خواست فریاد بزند، گفتم: «والصلح خیر»! خواست ایرانى را تعقیب کند گفتم: «والصلح خیر»! گفت: پارچه ‏ام را بردند. گفتم: حرف ما هم با صدام همین است. دزدى کرده و خسارت زده، مى‏ گوئیم جبران کند، بعد صلح کنیم. گفت: حالا فهمیدم.

۷- تنظیم باد در رمی جمرات

در اعمال حج، در رمى جمرات، باید هفت سنگ پرتاب کرد. من شش سنگ زده بودم و دیگر سنگى براى پرتاب نداشتم. در اثر ازدحام جمعیّت داشتم خفه مى ‏شدم و یک سنگ مى ‏خواستم. به هرکس گفتم: آقا! من قرائتى هستم، یک سنگ به من بدهید من اینجا گیر افتاده ‏ام. هیچ کس به من کمک نکرد.
بالاخره با دست خالى و با هزار زحمت برگشتم، ولى چقدر خوشمزه و شیرین بود، چون احساس کردم تنظیم باد شده ‏ام.

۸- هیچ کس به من دمپایى نداد!

در مِنى‏ بند کفشم پاره شد. هوا بسیار گرم و آسفالت خیابان خیلى داغ بود. با پاى برهنه راه مى ‏رفتم و از داغ بودن زمین به هوا مى ‏پریدم.
کاروان ‏هاى ایرانى مرا مى ‏دیدند و مى‏ گفتند: آقاى قرائتى سلام. امّا هیچ کس به من دمپایى نداد!.

۹- مدیون و بدهکار رزمنده ها هستیم!

در جبهه کردستان از جوانى پرسیدم: بابات چکاره است؟. گفت: نابینا و خانه ‏نشین. گفتم: برادرت چکار مى‏ کند؟. گفت: ۶ ساله که اسیر است. گفتم: مادرت؟. گفت: مریض است. گفتم: خودت براى چه به جبهه آمده‏ اى؟.
گفت: آمده ‏ام تا از دین و مرز کشور اسلامیَم حفاظت کنم.
راستى که ما چه قدر به این بچه ‏ها مدیون و بدهکاریم!

این مطلب رو پسندیدید؟

برای امتیازدهی روی یک ستاره کلیک فرمایید

میانگین امتیاز ۵ / ۵. تعداد رای: ۳

هنوز این مطلب امتیادهی نشده. شما می تونید اولین نفر باشید!

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
۱۳۹۴-۰۹-۱۴ ۵:۰۵ بعد از ظهر
سلام علیکم خاطرات جالبی دارن حاج آقا قرایتی خدا حفظشون کنه لطفا از این خاطرات بیشتر بذارین
اسم
اسم
۱۳۹۸-۱۲-۲۷ ۷:۰۵ بعد از ظهر
پاسخ به  فاطمه

از این خاطرات بیشتر بذارین

اسدالله
اسدالله
۱۳۹۴-۰۹-۱۶ ۳:۴۱ بعد از ظهر
لطفا ازاین خاطرات بیشتربگذارین.