بسم الله الرحمن الرحیم… میرزا اصالتا گیلانی ولی متولد لرستان بود. پدر انقلابی اش بعد از درگیری با والی ظالم گیلان، به لرستان تبعید شده بود. شیخ عباس قمی رحمه الله در عالم رویا ایشان را دیده بود که فرموده اند شفاعت اهل قم با من است. چشم های بسیار زیبایی داشتند تا آنجا که نقل شده است چشمهای ایشان شبیه چشمهای آهو بود. در ادامه پوسترهایی از این عالم عظیم الشان که به تعبیر حضرت آیت الله بهجت رحمه الله علمیتشان از کتاب جامع الشتات معلوم می شود تقدیم می گردد. بازگشت میرزا به ایران به تعبیری یک بازگشت مجاهدانه بود. بعد از آن که نادرشاه که با نفوذ یهود و انگلیس بعد از حکومت شیعی و عالم دوست صفویه روی کار آمد روحانیون را از ایران تار کرده بود و آن جنایات را در حق علما انجام داده بود، شاید اولین بازگشت یک عالم جلیل القدر بازگشت میرزای قمی به ایران بود. در زمان زندیه و سپس قاجار این میرزا و عظمتش بود که قاجارها را مجبور کرد به تشیع پایبند باشند. وقتی فتحعلی شاه از او برای مسجد شاه تهران امام جماعت درخواست کرد میرزای قمی سید شفتی را که از شاگردانش بود به فتحعلی شاه معرفی کرد. سید شفتی بعدها در اصفهان عظمتی نشان داد که به حکومت غیر رسمی علما در اصفهان معروف شد و شانه به شانه ی حکومت فتحعلی شاه در تهران و در رقابت با آن بود. از دیگر شاگردان میرزای قمی می توان به سید عبدالله شبر صاحب تفسیر، سید جواد عاملی صاحب مفتاح الکرامه و سید محسن اعرجی رحمهم الله اشاره کرد. خود میرزا نزد استاد اعظم آقا محمد باقر وحید بهبهانی و صاحب حدائق شیخ یوسف بحرانی رحمهما الله در کربلا درس خوانده بود. مرحوم بهبهانی در کربلا همراهش افراد مسلحی داشت برای اجرای حدود الهی. ایشان جو اخباری کربلا را از شرایطی که نمی شد کتاب اصولی زیر بغل گرفت رساند به جایی که اصول دوباره آزاد و بلکه مهم شد. زمانی که هنری مارتین مسیحی کتابی در رد اسلام به فتحعلی شاه داد میرزای قمی در رد این رساله به درخواست شاه کتاب نوشت. میرزا عظمت علما در ایران بود و به آقامحمد خان قاجار نصحیت نامه ای به نام ارشاد نامه نوشت و رو در رو فتحعلی شاه را نهی از منکر می کرد و حتی با ازدواج پسرش با دختر فتحعلی شاه مخالفت کرد. فتحعلی شاه زیر بازوی میرزا را می گرفت و به او خدمت می کرد و در صف مامومین نماز او بود. در ادامه پوسترهایی از این عالم انقلابی و زیرک تقدیم می گردد:
پوستر شماره یک: ملّای به این زیرکی و باهوشی …
اگر به كتاب كاشفالغطاى مرحوم شيخ جعفر كبير رضوان الله تعالى عليه نگاه كنيد، خواهيد ديد در همين بحث جهادش كه مورد ابتلاى ماست، مكرّر در مكرّر پيداست كه حكومتِ وقت، از آن بزرگوار چيزهايى ميخواسته است كه ايشان به مناسبت آنها فتوا داده است. البته عين همانها را حكومت وقت از ميرزاى قمى هم ميخواسته است؛ منتها ميرزاى قمى رضواناللهعليه، رندتر و زرنگتر بوده و جواب چندان درستى نداده است. مرحوم شيخ جعفر، ساكن ايران نبوده و از دور مسائل را ميديده و خيلى وضع دربار قاجار را نميدانسته است؛ لذا ايشان آنچه را كه آنها از فتوا و اجازه و حكم و اين چيزها ميخواستهاند، تا حدود زيادى در اختيارشان گذاشته است. يعنى دربار فتحعلىشاه، شيخ جعفر كبير يا ميرزاى قمى را احترام ميكرد؛ اما براى چه؟ براى حكم جهاد با روسها؛ براى گرفتن اجازهى اخذ وجوه از مردم و براى اين طور چيزها. آنها هم مثل ميرزاى قمى غالباً آدمهاى زرنگى بودند. شما نگاه كنيد به «جامعالشتات». انسان حظ ميكند از اين مرد ملّا، به اين زيركى و به اين هوشيارى! ( بيانات حضرت امام خامنه ای حفظه الله در روز اوّل شروع درس خارج فقه۱۳۷۲/۰۶/۲۱)
پوستر شماره دو: محبتم به تو کم گردد…
شاگرد استاد الکل آقا وحید بهبهانی رحمه الله و هم مباحثه سید بحرالعلوم رحمه الله بود. سید محمد باقر شفتی معروف بانی مسجد سید اصفهان شاگرد ایشان است. حضرت آیت الله بهاء الدینی رحمه الله می فرمودند: بعد ازحضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها)، ما در قم فردی را به عظمت میرزای قمی(رحمه الله) صاحب قوانین الاصول نداریم، حضرت آیتالله اراکی شیخ الفقهاء میفرماید: هرگز نشد که من مشکلی داشته باشم و یک سوره قرآن برای میرزای قمی بخوانم و مشکل من حل نشود. محمد مهدی اشتهاری می نویسد: روزی فتحعلی شاه قاجار به قم آمد و وارد بر میرزای قمی شد. وی ارادت زیادی به آن مرجع بزرگ داشت و هر وقت به قم می آمد، به زیارتش می رفت، میرزا نیز ناگزیر می شد گاهی با او هم صحبت شود. البته همواره او را نصیحت می کرد. روزی به ریش بسیار بلند فتحعلی شاه دست کشید و فرمود: «ای پادشاه کاری نکنی که این ریش فردای قیامت به آتش جهنم بسوزد». آن روز با هم در اطاقی نشسته بودند، فتحعلی شاه دید، جوانی بسیار با ادب و با جمال، چای و… می آورد و از آن ها پذیرایی می کند. از میرزا پرسید، این جوان چه نسبتی با شما دارد؟ میرزا گفت: «پسر من است». فتحعلی شاه که شیفته جمال و کمال جوان شده بود، به میرزا گفت: «دختری دارم، دوست دارم که همسر پسر شما شود!». میرزا فرمود: ارتباط من با شما درست نیست. از این تقاضا بگذر. فتحعلی شاه اصرار کرد و گفت: باید حتماً این کار، عملی شود. میرزا ناچار فرمود: پس یک شب به ما مهلت بده تا فکر کنیم. فتحعلی شاه یک شب مهلت داد. نیمه های آن شب، میرزا برای نماز شب برخاست در آغاز نماز عرض کرد: «خدایا؛ من می دانم که این وصلت باعث می شود که محبت من به تو کم گردد. اگر این وصلت ضرر دارد، مرگ فرزندم را برسان». مشغول رکعت دوم نماز شب بود که همسرش آمد و گفت: پسرت دل درد گرفته است. در رکعت چهارم بود که همسرش آمد و گفت: حال پسرت خیلی خراب است، سرانجام در قنوت رکعت یازدهم (نماز وتر) به او خبر دادند که پسرت از دنیا رفت. میرزای قمی پس از نماز به سجده افتاد و شکر خدا را بجا آورد که از این بن بست، خلاص شده و نجات یافته است و در نتیجه مشکل وصلت و ارتباط با شاه به میان نیامد. جالبتر این که: میرزای قمی نامه ای به شاه نگاشت و در ضمن آن نوشت: «من مختصر محبت و ارتباطی هم که با تو داشتم آن را هم بریدم، من از تو متنفرم، و پنج شنبه از دنیا خواهم رفت». نامه را مهر کرد و برای شاه فرستاد. از قضا نامه زودتر از پنج شنبه بدست فتحعلی شاه رسید، فوراً دستور داد کالسکه او را آوردند، سوار بر آن شد تا از تهران زودتر خود را به قم برساند، بلکه با میرزا دیدار کند، به علی آباد قم که رسید، خبر رحلت میرزای قمی را شنید، دستور داد جنازه را دفن نکنند تا به قم برسد. خود را کنار جنازه میرزای قمی در قم رساند و گریه و زاری کرد و گفت: «ای میرزا تو مرا رد کردی، ولی من تو را دوست دارم». (نقل از کتاب داستان ها و پندها محمد مهدی اشتهاری ج ۳)
پوستر شماره سه: اگر همه مثل میرزا بودند …
بنده اعتقادم اين است در همين صد سال و دويست سال پيش هم، اگر بعضى از علماى ما به اين نكات توجه داشتند، وضع بهتر از اين مى شد. من بين دو نفر از علماى معاصر هم در زمان فتحعلى شاه، مقايسه اى كردم. يكى از اين دو بزرگوار (مرحوم کاشف الغطاء)، يك عالم قوى و فقيه نام آور بزرگى است كه از لحاظ علمى و تقوايى، هيچكس درباره ى او حرفى ندارد. اين بزرگوار در اول كتاب خودش، با تعريف فتحعلى شاه شروع مى كند. در اواسط كتاب هم به مناسبتهاى مختلف، اسم فتحعلى شاه را مى آورد. يكجا هم در كتاب جهاد، به فتحعلى شاه وكالت مى دهد. مثل اينكه ما مى گوييم: آقا در فلان شهر، از طرف ما نماينده هستند كه وجوهات را بگيرند و چه بكنند و چه نكنند، ايشان در كتاب فقهى شان، فتحعلى شاه را نماينده خود معرفى مىكند؛ كه چون اين سلطان شريف كذا و كذاست و با روسها مى جنگد، من ايشان را از طرف خودم وكيل كردم و بر همه ى مردم واجب است كه از او اطاعت كنند! من و شما كه امروز به تاريخ نگاه مى كنيم، مى فهميم فتحعلى شاه چه موجود پليد و انسان نجسى بوده است. آن زندگى شخصى اش، آن شهوترانى هايش، آن قساوت قلبش، آن بى عرضگى اش، آن از دست دادن هفده شهر قفقاز در زمان خودش، آن عهدنامهى ننگين تركمانچاى در زمان او … اين، آقاى فتحعلى شاه است! همانطور كه عرض كردم، در علم و تقواى اين عالم بزرگ، احدى حرف ندارد. بزرگان ما، در مقابل اسم او خاضعند، و كتاب او از معروفترين كتب فقهى صد و پنجاه، دويست سال اخير است. اما ايشان اوضاع و احوال را نمى دانسته است؛ يعنى به حقيقت حال توجه نداشته است. «العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس» نبوده است. ايشان عالم به زمان نبوده است. آن وقت، همزمان با همين عالم، يك ملاى ديگر داريم كه او محقق قمى است؛ ميرزاى قمى، صاحب «قوانين» و صاحب «جامع الشتات». در كتاب جهاد جامع الشتات، سؤالهايى از او مىشود، كه اگر كسى نگاه كند مى فهمد كه اين سؤالها را از دربار فتحعلى شاه از او پرسيده اند. مثلًا: «آقا! اجازه مىفرماييد كسى از طرف شما نايب جنگ باشد- چون شما نايب امام زمان هستيد- و اين جنگ را اداره كند؟» و از اين قبيل سؤالها، مكرر در مكرر. اين مرد هوشيار زمانشناس و آگاه به تمام اوضاع و احوال، مگر يك ذره و يك لحظه فريب مىخورد؟ جوابهاى رندانه ى او، به نظر من، از نشانه هاى هوشيارى يك عالم دين و يك فقيه بزرگوار است. تهيه كننده ى اين سؤال، پيداست كه اهل علم است. يعنى دولتيهاى بى سواد اطراف فتحعلى شاه، عقلشان نمى رسد كه از اين حيله استفاده كنند و بخواهند براى فتحعلى شاه از ميرزاى قمى وكالت بگيرند! مىگويد: «خوب؛ حالا يكى طلب شما باشد.» اين شوخى هم قرض شما باشد. بعد بنا مىكند جواب دادن. و از زير بار اينكه به او وكالت بدهد، خارج مىشود و حكم شرعى را بيان مىكند. داستان علاقه ى فتحعلى شاه به اينكه پسر ميرزاى قمى، دامادش بشود هم معروف است … من مى گويم اگر همه ى علماى ما، در زمانهاى خودشان مثل ميرزاى قمى بودند- لااقل در اين دويست سال اخير- شايد امروز وضع ما بهتر بود. (بيانات حضرت امام خامنه ای حفظه الله در جمع علما و روحانيان استان چهارمحال و بختيارى، در شهركرد ۱۵/ ۷/ ۷۱)





















































